زندگی
زیباست ما انسان ها تمام روزها را سلیقه ای میبینیم اما نباید به این طریق تمام
شود مگر همین انسان نیست اشرف مخلوقات؟ پس چرا به تمام اطرافش با نظر انتخاب مینگرد
؟نه استفاده ما برای زندگی کردن آمده ایم نه برای این که ببینیم و روزی را سپری کنیم
و دیگر روز برویم و زمانی نیز از ما سوالی پرسیده شود بگوییم که چیزی در اختیار
نداشتیم چون خوب ها را از سفره ما برداشته بودند نه امکان پرسش چنین سوالی بر ما
واجب نیست ما باید تمام بن بست ها را باز کنیم یا راه تازه ای در مقابل آن درست کنیم
هر
روز که میگذرد می ترسم که دیگر این روزها را نبینم اما باز با خود میگویم که این
روز هر چه زودتر برود بهتر است زیرا من بهتر میتوانم تصمیم بگیرم که چقدر می توانم
بهتر زندگی کنم و به کسی ضرری نرسانم
چون تکلم و تعقل ، قاصر از بیان سخنان پند آموز بود اما بهتر است زندگی را نیز با نام تنها فرمانده کل کهکشان شروع کنیم چون تا امروز به امید او بودید ه ایم ،اگر صلاح بداند بعد این نیز به ما فرصت زندگی خواهد داد. زندگی را زیاد تجملی نکنیم ،ببینیم آنچه را که دیگران قادر به دیدن آن نیستند. زندگی زیبا و شیرین است فراتر از آن چیزی که ما در این چند روز فانی می سازیم و به آن فخر می کنیم و معطر و شیرین از آن چه ما لذت کاذب بدست می آوریم تا بگوییم که زندگی ما نیز به خوشی می گذرد . نه، ایام به همین سرعت در گذرند، اما نمی توانیم آن را از حرکت بازداریم. پس باید چه کنیم که هم آن طرف را درست کنیم و هم این طرف را؟ باید در زندگانی خود همیشه از سخنان پر گوهر اشخاصی که روزی هادی ما بودند و ما را آموخته اند را بکار گیریم. چون احتمال سقوط در هر دو طرف وجود دارد. بهترین شیوه چیست ؟ بهترینش این است که با همه صادق باشیم ، مغرورانه رفتار نکنیم و دل به چیزی نبندیم چون انسان یک موجودیست که دچار هر گونه اشتباهی میتواند بشود وتحت تاثیر احساسات محیطی قرار گیرد و تصمیماتی بر روی همین احساسات بگیرد که نتیجه خوبی نشان ندهد. آینده در دستان پر بار کسانی ست که تصمیمشان بر روی منطق باشد .
من به تو نزدیک تر ، تو از من دورتر فاصله را می گویم ،چه خیالی دارد ، فکر
این باشد که با هر قدم برداشتن تو را از من دور می کند و به مقصود
خودش میرسد بی پروا چقدر خوش باور من که امروز به فردا راهم با دورتر شدن نگاهت مرا مجذوب خودت می
گردی آسمان آبی است ، اما دل من می بارد ،
تنگ آن لحظه ای که بی گمان تنهایم دل سپردن غلط است
دوست دارم ببازم همه تار و پود هستی ام را یکباره به تو
تا بدانی که چقدر دوست دارم نفس زندگی همراه تو را
من که با فاصله ها مشکل ندارم یا که ایرادی نیست عاشق حس طبیعت هستم
با قدم برداشتنش مجذوب تو و عشق قشنگت هستم من نمیدانم که چرا زندگی بارانی، گاهی
ابری،آفتابی ، بادی تنگه غصه ی من
آن چراغ دوری است
من چرا می دانم نه؟ که تو را فاصله با طی مسافت از من دور میگرداند که شاید برم از یاد تو را افسوس که در یاد ندارد بر من چه عذاب شیرینی دارد تو نباشی اما شعله ی عشق تو سوزان جاودان باشد تنها من همه عمر تداعی دارم تا که شاید به
تو این روزها برسد فریادم که مرا نزدیک خودت احساس کن، چون که من
دور و نزدیک تو را دارم دوست ای خدایی که تو هستی
خالق من
تو را میگویم لحظه لحظه زندگی هرگز به جز یک لطف تو
، بی معنی است بر کام من.
آیا سطح سوال چندان سخت است که نمیتوانند به آن پاسخ دهند؟ من که باور ندارم سوال به این راحتی را نمیتوانند جواب دهند مردم از بس خود را به غیر زندگی مشغول کرده اند که دیگر برای چنین مسائلی پاسخگو نیستند . باران را میتوانند به شکلهای عرفانی . معنوی . اقتصادی و یا به گونه های دیگر بگویند اما من منتظر بارانم تا شاید غم هایم را بشوید و مرا سبک کند شاید تنها شباهتی که بین من و باران باشد هر دوی ما دلگیریم اما کسی نمی تواند درک کند به گریه های ابر. باران و به گریه های من. جوی اشک میگویند .چقدر سخت است که خود را به این صورت راحت و سبک کنیم اما صدها افسوس که برداشتها نسبت به گریه متفاوت میباشد. تنهای تنهایم زیر باران برای به یاد آوردن روزهای خوش آفتابی که من و دل چه روزهایی داشتیم نه غمی نه غصه ای نه قصه ای فقط آنچه بود یک دل پاک و بی ریا به چیزی جز خوشی فکر نمی کردیم حال اگر باران هم قطع شود آن دل خوشی از بین ما رفته فرقی به حال ما ندارد تا وقتی ما به یاد آن روزها نباشیم کسی به یادمان نمی آورد پس خدایا تنها از تو خواستارم تا عمر دارم روزهای آفتابی رابر زندگی من و دوستان من بتابان .
گر نگهدار من آن است که من میدانم شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد بله
این چنینه که ما همه چیز رو از یاد بردیم و فکر میکنیم خداوند متعال نیز
از ما غافل شده اما این ماهستیم که خدا رو از یاد بردیم و در کاری بد
بیاریم تقصیر خدا می دونیم. مگه قراره تمام اعمال مارو یکی به ما اخطار بده
که چه کاری اشتباه و غلطه؟ نه من نمی تونم اینو قبول کنم که خودمونم بی تقصیریم برای چی دنبال یکی پی انداختن گناه گردنش باشیم ؟ همه
ما عاقل هستیم و هیچ گونه با هم در مورد اندازه و وزن مغزها برابریم اما
این طرز استفاده هاست که ما رو متمایز کرده و من شدیدا" مخالف این هستم که
همه ی آدما با مدرکشون با بقیه فرق داشته باشن . برای چی فخر فروشی کنیم و خودمونو برتر از همه بدونیم این چند روزی رو به امانت داریم این تن خاکی رو. چراغرور ؟ چرا فخر فرشی؟ چرا فرق ؟ چرا مثل یه تبل فقط صدای بزرگ بودنمون رو به گوش دیگران برسونیم ؟ چرا؟ واقعا" چرا؟ نه می خوام بدونم که برای چی ؟ چرا ؟ بخاطر کی ؟ دنبال چی ؟ می خوایم چی رو ثابت کنیم ؟ واقعا"از این همه پاسخ های نداده ناراضی نیستیم ؟ اذیت نمیشیم ازاین همه بزرگ نمایی پوچ؟
